تبليغاتX
شانار

تو همان فردای هر روزی که بعد از هر طلوعی دورتر می شوی
و من همان صبح سرما که به امید فردا به دستان فروکشش  
هاااااا می کند.
دیگر مرا تاب سرما نیست
من تو را ،عشقت را ، انتظارت را تاب ماندن ندارم
مرا سرما لبریز است
مرا خانه ای ست ابدی در همان ویرانه ای که بر آواز تو آبادی ای است بس زیبا.
مرا تاب انتظاری از برای فردا نیست

آن هنگامه که بر این ویرانه بازگشتی دست نوشته هایم را خواهی یافت
فردای هر روز من ، من آمدم ، من ماندم به انتظار فردا ، اما تو را نیافتم.گویا مرا فردایی در کار نبود.
من رفتم ، در پی گرمایی شاید خیالی ، آن آتشی که من به گرد آن می گشتم مرا سردتر از دیروزم بود.
من رفتم ،  شاید جایی که گرمتر از اینجاست.

نوشته شده توسط H در ساعت 0:49 | لینک  | 

 

عاشق بارونم

قدم زدن ها

دویدن ها

فریاد زدن ها

گریه کردن ها

خندیدن ها

...

می دونی خوبی بارون چیه؟

 

اینه که وقتی زیرش گریه می کنی کسی نمی فهمه

وقتی می دویی همه فکر می کنند داری ازش فرار می کنی

وقتی فریاد می زنی همه فکر می کنند سردت شده یا می ترسی

و ...

می دونی آدمها شبیه بارونند؟

 

من اسمشون و گذاشتم آدمهای بارونی که چند دستشون کردم

دسته اول : آدمهایی که مثل ابر گرفتهء قبل از بارونن که نه می بارن و نه صاف می شن

 

دسته دوم : آدمهایی که مثل نم نم بارونن ، آروم و تودار ، بیشتر بغض شونو درون خودشان خفه می کنند و آروم می بارن

 

دسته سوم : طوفان که بوی بارون داره ولی خبری نیست ، آدمهایی که فقط حرف می زنند و ادعا دارند ولی در کل خالین

 

دسته چهارم : آدمهای سیلابی که تا سرت و بر می گردونی می بینی 1 جا خراب شده ، آدمهای بی اعتبار

...

...

 

شاید بارون قابل ستایشه ، شاید میشه عشق رو بهش هدیه کنی

 

اما

 

اگر خیلی زیاد جلو بری ، یا پرهات و باز کنی و زیادی پرواز کنی

نم قطره هاش تو دامنت زیادی مونده گار می شه

اونوقته که سنگینی عشقت و  روی جسه ی نحیفت حس می کنی

بالهات که سنگین شدن

زمین گیر که شدی

اونوقت می فهمی که

                            بارون هم لیاقت عشق پاک تو رو نداشت  
نوشته شده توسط H در ساعت 18:21 | لینک  | 

دوست دارم وقتی باهات حرف می زنم مثل دیوونه ها بر وبر نگام نکنی

وقتی دستمو می کشم رو سرت با موهات بازی می کنم

صورت خشگلت و ناز می کنم

چلپ و چلپ ماچت می کنم

 

...

 

لااقل یک عکس العملی از خودت نشون بده دیوونه.

وقتی تو اتاق بهترین قسمت مال تو که از اون بالا بتونی همه جا رو ببینی،دلت نگیره،خوبی ها و بدی ها رو درست ببینی(کاشکی منم اون بالا بودم)

 پس چرا باهام حرف نمی زنی ؟

میدونی یک وقتها که پیش خودم می خوابنمت چقدر دوست دارم لااقل تو هم یک بار با موهام بازی کنی یا یک بار تو حرف بزنی برام بگی چته؟

چته؟تو دلت چی می گذره که از لحظه ای که به وجود می آیی تا لحظه مرگت یک کلمه هم حرف نمی زنی

 

حتی اگه بدترین بلا رو سرت بیارن!!!!

 

شاید قفلی که رو دهنت خورده هیچ کلید سازی هم نتونه بازش کنه.

می دونی وقتی می خوام باهات حرف بزنم چی کار می کنم !

چشمها رو می بندم تند تند حرفها رو میگم تا خسته نشی بعد پیش خودم میگم

_تو رو خدا این دفعه یک چیزی بگو

 

ولی بازم خاموشی.

 

 وقتی چشمامو باز می کنم مطمئن می شم که هنوز نگات به منه خیالم راحت می شه که لا اقل حرفامو گوش کردی ولی سکوتت از همون بچگی برام معنی نداشت.

 

عروسک بودن هم عالمی داره

نوشته شده توسط H در ساعت 0:11 | لینک  | 

من متولدِ پاييزم،

فصل ِ زردی
فصل ِ بادِ وحشی
فصل ِ شاعرهای پير
فصل ِ نقاشان بی نظير
کس چه می داند!
شايدم بس دلگير!!

از آن اولين پاييز تا آخرينش
از عطر فروردين تا باد پاييزی
از نياز آن عاشق تا ناز آن معشوق
از کنج آن مسجد تا بعدِ ميخانه!
من همه را پيموده ام!

من مسلمانی ديدم از قوم يهود!
که چون آن درويش ِ پير
نعره يا هو می کشيد!
من به او گفتم : هـــو يا « يا هـو»؟!
او با تمسخر گفت : هم من هم هـــــو!!


نوشته شده توسط H در ساعت 12:49 | لینک  | 

چشمات و باز کن ببین معشوقت آمده مگه عاشق نیستی بلند شو قفل دستانش شو تا هر جا است از او جدا نشوی ، موهایت را به گردنش دخیل ببند تا جنازه ای شوی و به دنبالش کشیده شوی تا دیگر تنهایی خود را نبینی .فکر کن ببین این چه قدرت جاذبه ای است که اینطور تو را خمار کرده؟

چه غوغایی هستی؟

عاشقم ، عاشق چشات ، خندهات و گریه هات ، بوی موهات ، بوی بدنت ، نفسات ، قلب و وجودت و .....

چرا همش تو دلت داری داد می زنی خوب صدات و بیار به زبونت بگو چقدر دوسش داری بگو بون اون میمیری بزار همه بفهمند مگه عاشقی گناه ؟ آخه یک وقتهایی 1 تخته می کوبند به دهنت که فقط با رفتارها و کارهات می تونی بهش ثابت کنی چقدر ...

اگه یک روز غمی تو چشمای نازت ببینم روز مرگ منه ، اون روز دلم می خواد تمام شادیهای دنیا رو جمع کنم و بیارم جلوی چشمات تا تو لحظه ای غصه نخوری قربونت برم . زمانی که داشتی میرفتی پیش خودم گفتم آخ جون تنهایی ، ولی همین که 5 دقیقه از رفتنت گذشت انگار دل من هم با خودت بردی احساس کردم دچار یک کمبود بزرگ شدم کمبودی که هیچ چیزی نمی تونه جاشو بگیره.

آخه دمم بدون نفسهای تو بازدمی نداره ه ه ه ه ه .

الان احساس میکنم انقدر به وجودت احتیاج دارم که تمام سلولهای بدنم فریاد می زنه ، خون در تمام رگها و مویرگهام گیر کرده و جریانی ندارد ، بدنم به نقطه انجماد رسیده ، کف دستم از سرمای وجودم قدرت نوشتن ندارد و در این ثانیه ها آنچنان به گرمای دستانت احتیاج دارم که هیچ گرمایی گرمای دست تو نمی شود آخه می دونی چیه 3 روز بود ندیده بودمت دلم برات به اندازه همان سلولهایی شده بود که قدرت فریاد زدن نداشتن .

منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگیرم در چشمانت خیره شوم
دوستت دارم را بر لبانم جاری کنم منتظر لحظه ای هستم که در کنارت
بنشینم سر رو شونه هایت بگذارم....از عشق تو.....از داشتن
تو...اشک شوق ریزم منتظر لحظه ی مقدس که تو را در آغوش
بگیرم بوسه ای از سر عشق به تو تقدیم کنم وبا تمام
وجود قلبم وعشقم را به تو هدیه کنم اری من تورا دوست دارم
وعاشقانه تو را می ستایم

در این بیابان بی آب و علف فقط از تو است که نور و انرژی  می گیرم و می توانم زندگی کنم با تمام وجود بعد خدا مپرستمتون

و عاشقانه دوستون دارم ماماااااااااااااااااااااااااااااااااااااان و باباااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا.

زیاد فکر نکن چون در وجود من این 2 فرشته مانند 2 روح در یک جسم هستند به این خاطر در نوشتن از 1 شخصیت استفاده کردم.

نوشته شده توسط H در ساعت 14:52 | لینک  | 

کنایه میزد
سایه ها در آغوش شب
گویی شب مست شده بود
عاطفه ها را چه سان
آ دمی فروخته بودوپست شده بود
من،حیران
از قاه قاه خنده های موذیانه
ترس از واژه های صادقانه
کینه بر دل زد از رنگ آفتاب
شبی که در آغوش من
آدمی پست شده بود
ای آسمان
امشب شب،هم آغوش من است
بر تو
بوسیدن حرام است
خلوت شب را
نوشته شده توسط H در ساعت 10:59 | لینک  | 

 

تا حالا شده روز تولدتون انقدر دلتون بگیره که بخواین های های گریه کنید و اصلا کسی هم از شما نپرسه چی شده؟پنج شنبه صبح وقتی بیدار شدم اول چشمام خورد به سقف اتاق دلم می خواست الان این سقف مثل پتو از رو صورتم بر داشته میشد می تونستم آسمون و تماشا می کردم آفتاب هم آنچنان زول میزد به چشمام که اصلا نمی تونستم چشمام و باز کنمءکم کم خودمو به زور بلند کردم نشستم رو تختم بالشتم م گرفتم بغلم سرو م دولا کردم تو بالشت انقدر این بدبخت و فشار دادم که اگه زبان داشت حتما یک جیغ بلند می کشید ولی احساس کردم با فشار دادن بالشت می تونم خودم و آروم کنم.

شب قرار بود با بجه ها بریم بیرون همش دعا دعا می کردم حالم تا شب خوب بشه انقدر با خودم کلنجار رفتم تا 1 مقدار بهتر شدم ءساعت 6 با آ... ه.... ل... .راه افتادیم که بریم پیش بجه ها وای این خیابان ها انقدر شلوغ که دوباره داشتم خول می شدم ولی این جا دیگه بالشتی در کار نبود که بشه ....ءولی به لاخره از شر ترافیک نجات پیدا کردیم و رسیدیم هیچ کسی هنوز نیومده بود همه تو ترافیک گیر کرده بودن ولی وقتی همه جمع شدن کنار هم احساس می کردمخدا عمر دوباره به من داده چون چند سال بود که اگه بزرگترین جشن تولدها هم برام می گرفتن هیچی از تولد حالیم نمی شد چون اون خدا بیامورز به خودش زحمت نمی داد حتی تولد من یادش باشه که چه روزی هست شاید هم براش مهم نبود(خدایا شکرت که ..) ولی الان در کنار این همه دوست خوب احساس تنهایی نمی کنم همه اینها رو اندازه چشمام دوست دارم حاضرم جونم هم به خاطر همشون بدم.دلم می خواست اون لحظه داد بزنم همتون و بغل کنم فشار بدم بگم دوستون دارم تا باورتون بشه که....

ولی من هیچ وقت نتوستم برای اونها چیزی باشم که اونها برای من هستن.از شما می خوام منو ببخشید امیدوارم 1 روز بتونم همه مهبتهای شما را جبران کنم .خدا هم 1 چیزی می دونست که تو این فصل منو به وجود اورد.

با اجازه از دوستام....

هل...:بهانه خنده من .با بودنت یاد گرفتم که باید به بدبختی ها خندید تا روشون کم شهءدر کنارت انقدر احساس آرامش می کنم که هر چی غم و غصه است از دلم میره بیرون      ای پسته تو خنده زده بر حدیث قند * مشتاقم از برای خدا یک شکر بخند

لی..: ایوب لحظه ها .صبر و تحمل ...و وقتی ازت یاد گرفتم که تو 100 بودی من تازه 10 .

هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ * از یمن دعای شب و ورد سحری بود

آن... :گوهر یکدانه من ءشاید یک وقتهایی تو سر و کله هم می زنیم ولی اگه 1 روز نبینمت می میرم

شکنج زلف پریشان بدست بادمده * مگو که خاطر عشاق گو پریشان باش

بی.. :کیمیای بشارت .سادگی و دوست داشتنت .متحول شدنت که جدیدا رخ داده را دوست دارم .ولی نمی دونم چرا؟؟؟؟؟

پیش از نیت بیش ازین عشاق بود * مهرورزی تو با ما شهره آفاق بود

مری و سل...:قهقهه پاکی ها ءبرای اینکه خنده هاشون اوج بگیره خدا 2 روح جدا رو 1 روح در 2 جسم کرد

خنک نسیم معنبر شما دلخواه  * که در هوای تو برخاست بامداد پگاه

پو...(ک......ل) :چوپان بی نی .راسگویی.مهربونی و...به من یاد دادی از الف تا ی رو با من تکرار کردی و آموختی

ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد * دل رمیده ما را انیس و مونس شد

حس.... :عاشق بدون معشوق :جرات نوشتن ازت یاد گرفتم ءپاکی دل رو از تو چشمات خوندم

ما آزموده ایم درین شهر بخت خویش * بیرون کشید باید ازین ورطه رخت خویش

رض... :گرافیست iso 2000 (پیامبر بی کتاب ): بی ریا و ساده

سمن بویان غبار غم چو بنشنند بشانند * پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند

می... :تندیس شانس ..: خدا خیلی دوسش داره

رسیده مژده که آمد بهار و سبزه دمید * وظیفه گر برسد مصرفش گلست و بنید

مح...:ترنم بارون ءساکت .متین .صدای نی چوپان

بکوش خواجه و از عشق بی نصیب مباش * که بنده را غزد کس به عیب بی هنری

اگر می تونستم با نوشتن از شما تشکر کنم خیلی خوب می شدء همیشه بهترین آرزوهام برای شماست

بازم می گم من هیچ وقت نتونستم برای شما چیزی باشم که شما برای من هستین

دوستون داررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررم

 

نوشته شده توسط H در ساعت 13:11 | لینک  | 

نمی دونم چرا وقتی آدم سرش تو لاک خودش همه با سنگ می زنن به لاکش تا آخر سرت و از لاکت بیرون بیاری داد بزنیییییییییییییییی .... تا خیالت راحت بشه.نمی دونم شاید هم خودم تقصیر دارم اجازه دادم هر کاری دوست دارن یا هر حرفی دوست دارن به من بزنند.

امروز قرار بود با یک سری از بچه ها بریم جایی کسی که این تصمیم را گرفت و با همه هماهنگ کرد  نمی دونم چرا حاضر نشد حتی یک sms  به من بده که این کار و از طریق پیغام پسخام می کنه! تو که به همه زنگ زده بودی گفتی اگه صدای  من انقدر برات تلخ بود sms  رو که ازت نگرفته بودن بعد وقتی می شنوی من ناراحت شدم لج می کنی میگی اصلا لازم نکرده.

این موضوع هم خودت خوب فهمیدی اون لحظه ای که به .... زنگ زدی که قرار و بهش بگی من پیشش بودم حتی این زحمت و به خودت ندادی که بگی حالا که این انجاست سلام برسون شاید 1 خورده دلم خوش می شد خودتون دیگه بعد این مدت باید فهمیده باشید من آدم کینه ای نیستم حتی با 1 سلام خشک و خالیم همه چیز از دلم میره بیرون.

دیگه هیچی برام مهم نیست اشکالم نداره انقدر با دل ما بازی شده که این ها کنارش کلاغ پره.فقط نمی دونم چرا من باید با دل همه راه بیام شاید اینم از ......م

به قول ((نفور فانتال)) با احساسات کسی بازی نکنید تا احساسات شما را بازیچه قرار ندهند.

با این حال میرم تا مبادا ....

نوشته شده توسط H در ساعت 12:16 | لینک  | 

اصلا فکر ادبیات و شعر و شاعری و ... هیچ وقت تو مغزم نرفت حتی از همون بچگی که همیشه دیکته از نمره ۸ بالاتر نمی اوردم اگر هم اتفاقی رخ میداد به زور تقلب بوده یا درس ادبیات که خیلی هنر می کردم ۱۱و۱۰ بوده :) .ولی حالا نمی دونم چی شد با این که وقتی حرف ادبیات می شد کهیر می زدم الان دارم می نویسم شاید...

راستش این وبلاگ و زمانی که اولین اشک خریتم و ریختم یکی از دوستای گلم (قربونش برم)که بعد مدتها زنگ زده بود حال من و بپرسه که بیچاره از شدت ترس (که چه اتفاقی برای من افتاده)حتی جرات پرسیدنشم نداشت این وبلاگ و برای من ساخت که ۱ مقدار با نوشتن خودمو سرگرم کنم منم که ماشالا علاقمند به ادبیات و شعر و ... اصلا نرفتم ببینم این وبلاگ چی هست چی نیست که بخوام چیزی توش بنویسم .حالا که از اون قضیه داره ۱ سال می گذره(اااااااااااا...۱سال شد.بیخیال)نمی دونم ۱ دفعه شاید سرم به جایی خورده که دارم می نویسم.

ولی حالا که دارم می نویسم اگه از نظر ادبیات شناسان اشتباهی رخ داد به بزرگی خودتون ببخشید.

اااه حالا این خودکار حی جوهر پس میده شاید اینم داره با من لج می کنه ولی مهم نیست حالا که تصمیم گرفتم بنویسم با زغالم شده می نویسم .

تا زود...

نوشته شده توسط H در ساعت 17:10 | لینک  |